تبلیغات
جمله هایی از بزرگان




از این پایین خیلی چیزا معلوم نیست خدا !!!
از اون بالا ولی ....




تاریخ : چهارشنبه 14 اسفند 1392 | 15:23 | نویسنده : نون | نظرات
سلام سلام

امروز با یه دوست خوب وقت گذروندم.... وقت خوب !
کاری که مدت ها میخواستم انجام بدم رو با هم انجام دادیم. با حمایتش.

برای پیشرفت تو درس و زندگی با هم قول و قرار میذاریم...

داشتن یه دوست خوب ! خیلی خوبه
ازت ممنونم خدای خوب .




تاریخ : شنبه 3 اسفند 1392 | 21:07 | نویسنده : نون | نظرات
سلام سلام

نه آیا که ورزش بهترین دنیای من است ؟ پس هجران بس است .

ورزش جون عزیزم هر چه بیشتر در تو میکوشم. تو به من بیشتر میبخشی . هر انچه داری به من میدهی .

وعده دیدار هر روز :)




تاریخ : دوشنبه 14 بهمن 1392 | 12:47 | نویسنده : نون | نظرات
سلام.
حالتان چطور است ؟  از شما خیلی چیز ها یاد گرفتم... معلمی که هرگز ندیدمتان . اما آرزوی دیدنتان تا ابد در قلبم میماند ... مرد ی با لبخند همیشگی.

فقط خواستم ...فقط خواستم بگویم دی ماه تقویم من به نام شماست. همیشه حواسم هست که اول دی کی می آید  تا روزشماری سالی یکبارم را شروع کنم... تا برسم به هفدهم...

جهان پهلوان..... غلامرضا تختی 1309- تا همیشه


http://t2.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcTZ0ikuAcyZ0kgOY5PzLPg7pjCgs51bGdrCUqI5PSR1c0LxCb6a


تاریخ : چهارشنبه 18 دی 1392 | 00:16 | نویسنده : نون | نظرات
سلام سلام


از تاب رفت و طشت طلب کرد و ناله کرد          وان طشت را زخون جگر باغ لاله کرد

خونی که خورده در همه عمر از گلو بریخت      خود را تهی ز خون دل چند ساله کرد

همین کافی نیست ؟ بیشتر  چه توان گفت؟



تاریخ : سه شنبه 10 دی 1392 | 00:40 | نویسنده : نون | نظرات
همیشه  برام اسرار آمیز بوده از ناکجا میاد و حرفاشو تو گوشت نجوا میکنه و میره

همیشه سر کیفه . موهاتو به هم میریزه و بالا و پایینش میکنه. راست به چپ. چپ به راست.  تو هم با یه خنده نگاش میکنی ببینی تا کی میخواد ادامه بده !

گاهی بیشتر وقت داره . میمونه و پچ پچ میکنه و از سفرهایی که رفته میگه. آدمهایی که دیده. حرفایی که براش گفتن.
گاهی وروجک میشه از چیزایی که کش رفته هم میگه. از دست چند تا بچه.. بعد یکم عوض میشه. انگار ناراحته . میگه کم شدن آدمایی که نامه و آرزو هاشونو میدادن دستم....

دوباره همون همیشگی میشه آواز میخونه و میچرخه  و تا قهقه ام گوششو پر نکنه خیالش راحت نمیشه
حتی توی خیابون وقتی میاد سراغم بهش میخندم و میگم کجا بودی رفیق سفری ؟

کار همیشگیته. میای دلبری میکنی و میری. باشه. من همیشه چشمم به شاخه درختا و رقص برگاشونه. تا تو دوباره بیای و  آواز بخونی و بپیچی و بری.

باد

همیشه برام اسرار آمیز بوده از ناکجا میاد و حرفاشو تو گوشم نجوا میکنه و میره




تاریخ : سه شنبه 28 آبان 1392 | 22:19 | نویسنده : نون | نظرات
چه در غم عشقت هست یا حسین  جان که همه مشتاق این غمند. غمی که به ابدیت شما پیوند می دهدمان

چندی پیش ناشنوایان رو میدیدم که با اشارات آنچه بر شما رفته بود را برای هم نقل میکردند. نه فقط با کلام حتی یاد و اشارتی از آنچه در عاشورا گذشت دل هربنی بشری را به آتش میکشد.
خوشا سوختن و خاکستر شدن در این آتش که به دست چون تویی حیات دوباره گرفتن و ققنوس شدن.


آتش بر آشیانه ی مرغی نمیزنند
           گیرم که خیمه خیمه ی آل عبا نبود
لب تشنه کی کشند کسی را کنار آب
    گیرم حسین سبط رسول خدا نبود
بستر ز زیرپای علیلی کجا کشند
           گیرم که آن مریض یکی ز اولیا نبود
راس بریده را که زند چوب خیزران
           گیرم لبش به خواندن ذکر خدا نبود

السلام علیک ای کشته ء اشکها



تاریخ : پنجشنبه 16 آبان 1392 | 19:40 | نویسنده : نون | نظرات
سلام سلام

بر همگان واضح و مبرهن است که بچه کلاس اولی فکرهای مختلفی داره از جمله اینکه طقظیه با خودش برده یا نه ؟!
چرا معلم ها همش این کلمه رو میگفتند الله اعلم. اما  از آنجا که اینجانب کودکی فهیم و اهل مطالعه و کنجکاو بودستم خیلی به این واژه فکر میکردم.

و امروز پس از گذشت چند صد دهه از اولین روز مدرسه دوباره جلوی آینه این کلمات بر دشت خیالم رژه رفت . که طقظیه ما امروز چی میتونه باشه ؟
****طقظیه ما چی میتونه باشه این وقت شب !!! ***
امروز رفتیم برای انجام کاری و جواب آن را چه میدانستیم ..
جلوی آینه خویشتن را فرمودیم : هله ای فلانی ! تو پیش میرو و حرکت میکن. برکت با خداست. و حال تو چون آن خرد دانش آموز کلاس اولی بی دندانی است که سوی مکتب میرود و در اعماق وجودش مادر خویش را ایمان دارد که برایش تقظیه گذاشته. پس به هنگام فراغ که امروزی ها زنگ تفریح اش خوانند میرود سراغ کیف تا ببیند چی چی توی کیفشه. نه اینکه اصلا هست یا نه. وی خوب میداند روزی اش به جاست.

حال ما دانستیم روزی مان سرجاش است. گاه اینجا و گاه آنجا. لیک همواره
هست.

خدایا خیلی شکرت. همه جوره بنده نوازی میفرمایید



تاریخ : سه شنبه 2 مهر 1392 | 18:33 | نویسنده : نون | نظرات
سلامللکم سلامللکم.
الان احوالاتتان چی جوریه ؟
خوب بنده در کمال صحت عقل و هوشیاری اعلام میدارم که سیب زمینی ذغالی را غذای مورد علاقه خویش برگزیدم و پیتزا که هیچی بابای پیتزا هم نمیتواند جای ایشان را در دل ما بیگی رود656619_vrcrmct3bvk40p7q.gif.

نه داداچ ما بچه دهه هفداد و هشداد نیستیم مون که فقط بدونیم پیتزا ذغالی چیه . ما سیب زمینی شو بلتیم.
اینکه چقدر خوشمزه است به کنار . لامصًب به تونل زمان میماندنشون . میبرندتمون تو قیدیم نیدیما ...اوردی این دوران دمت گرم.. چرخی در گذشته زدیم . سرت سلامت... خاطره ها رو مرور کردم .صفای مرامت..حالا ورمان دار ببر دوران جدید آدم را ور میدارند میبرند توی دورانی که قدمان از پنجا سانت تجاوز نمیکرد.
و همینجا ولمان میکتد میرود. د با مرام. مشتی ..آقا .. سرور .. نمیبینی دستمان به سرمان و به زنگ خانه هم نمیرسد؟؟؟
بمانیم تو کوچه دیر بریم ننه نون * امکانش نیس داداش که بگیم ننه حسن و اینا . به همون ننه نون رضایت بده * فلفل میریزد ته حلقمون. بعد هم میگوید شب بابات بیاد تگلیفتو مشقص میکنم849419_146fs495919.gif.
اااااااااا  داشتیم از سیب زمینی میگفتیم ها . این ذهن چموش 375619_v6n95k.gifبه کجا میکشاندندی اینجانبان را.
دهه هفتادی ها به بعد بخوانند : حالا چیه فک کردین اینجا چیز بوکه دنبال لایک میگردین که یعنی ما هم بعله.. نه داداچ ما از اطفارا 541419_thumbsup.gifاینجا نداریم.



تاریخ : چهارشنبه 6 شهریور 1392 | 20:11 | نویسنده : نون | نظرات

تعداد کل صفحات : 11 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...